قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1138

تاريخ الفي ( فارسى )

القصّه ؛ يزيد بن مهلّب چون اين معنى را مىدانست در فكر آن شد كه از زندان بگريزد . پس پيش مردم خود فرستاد كه : « چند شتر جمّازه راست كرده به فلان موضع بياريد . » چون شتران به موضع معهود رسيدند يزيد زندانبان را هزار دينار زر و خلعتى گرانمايه داد و گفت : عمر بن عبد العزيز به مرض موت گرفتار است و يقين است كه او از اين مرض خلاص نمىشود . تو دست از من باز دار كه اين نيكويى تو را روزى به كار خواهد آمد . پس يزيد از زندان بيرون آمده روى به عراق نهاد و نامه‌اى به عمر بن عبد العزيز نوشت كه : « اگر دانستمى امير المؤمنين زنده خواهد ماند از زندان بيرون نيامدمى ، و ليكن من او را در بيمارى سختى مىبينم و از يزيد بن عبد الملك مىترسم ؛ چه امير المؤمنين مىداند كه ميانهء من و او چه عداوت است . » چون اين نامه را عمر بن عبد العزيز خواند و گفت : يا رب اگر يزيد بن مهلّب بر اين امّت زيان خواهد رساند تو شرّ او را از ايشان كفايت كن . و گروهى از اهل تاريخ مىگويد كه يزيد بن مهلّب بعد از فوت عمر عبد العزيز از زندان بيرون مىرفت ؛ و العلم عند اللّه الاكبر . * * * [ فوت ربعى بن خراش كوفى ] و از جمله وقايع اين سال فوت ربعى بن خراش كوفى است . و اين ربعى با خود عهد كرده بود كه تا نزد او محقّق نشود كه او بهشتى است يا دوزخى ، هرگز خنده نكند . لهذا او را در ايّام حيات هيچ كس خندان نديد . امّا بعد از مرگ خندهء او را مشاهده كردند . در شواهد النبوّه آورده كه ربعى بن خراش مىگفت ما چهار برادر بوديم و ربيع از همه بيشتر نماز مىكرد و در روزهاى گرم روزه مىداشت . چون وفات كرد روى او بپوشيديم و گرد وى بنشستيم و كس فرستاديم كه از براى او كفن بخرد . ناگاه ديديم كه روى خود را بگشاد و گفت : سلام عليكم . حاضران گفتند : و عليكم السّلام ، بعد از مردن سلام مىگويى ؟ گفت : آرى ، بعد از مردن سخن مىگويم . من پروردگار خود را درحالىكه از من راضى بود ملاقات كردم و مرا به خوشى و خوشحالى استقبال كرد . تعجيل كنيد كه ابو القاسم محمّد انتظار نماز مىكشد . پس در تجهيز و تكفين من مسارعت نماييد و تأخير جايز مداريد . چون اين خبر به عايشه رسيد فرمود كه : از رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، شنيده بودم كه مىفرمود از امّت من بعد از مردن سخن خواهد كرد و او بهترين تابعين خواهد بود . امّام نورى در شرح صحيح مسلم تصريح به آن كرده كه تكلّم بعد از موت از برادر ايشان ، مسعود ، بود نه ربيع ؛ بلكه ربعى و ربيع هر دو سوگند خورده بودند كه تا معلوم نكنند كه بهشتىاند يا دوزخى خنده نكنند ، و بعد از موت در وقت غسل هر دو متبسّم بودند ، چنانچه همگنان تبسّم ايشان را مشاهده مىكردند .